تبليغاتX
عشق من
زندگي چيزي نيست، كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.

به غم کسی اسیرم که زمن خبر ندارد

عجب از محبت من که در او اثر ندارد

غلط است هر که گوید دل به دل راه دارد

دل من زغصه خون شد دل او خبر ندار

 

 

دو انسان در بهشت بود ، در آغوش خدا و غمي نداشت!
هبوط رخ داد
انسان تنها شد
و خدا مادر را آفريد!
................
آئينه وار

كسي كه مثل كسي نيست ، عين آئينه‌!
كسي شبيه غزل : عاشقي نهادينه !!

طلوع عاطفه اي ناب : شرق پيشاني اش !
چه شادمانه به سر مي رسد شب كينه

درون چشم سياهش بهار مي آيد
و برگ برگ غزل مي رسد به سبزينه !

براي كسب بهارش جواز لازم نيست!
نه حسن سابقه مطرح ،‌ نه سوء پيشينه!!

چه كارمند عجيبي ! هميشه كارش عشق!
نه ( شنبه ) دارد و ( يكشنبه اي )، نه ( آدينه ) !!

چه هرم مهر لطيفي ميان دستش هست!
همان دو دست صميمي … دو دست پر پينه!

كسي كه درد پسر را ، نديده ،‌ مي فهمد
شبيه قصه سهراب … عين تهمينه!

و گندم دل او را چه خوب آبش داد
ز رودسار محبت كه داشت در سينه !
×
دوباره نام نجيبش :‌ طنين لالايي!
دوباره مادر و روحي شبيه آئينه…

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 19:57  توسط ana  | 

بگذار صادقانه بگویم خسته ام...

بگذار صادقانه بگویم دگر شکسته ام........بیزار از خود و از شب و از سیاهی....  دیگر مجالی برای نفس کشیدن

 نیست ......دیگر نویدی برای گریستن نیست. اینجا تمام غمها دست دوستی بر من میزنند ..... اینجا دلم در

 انتظار کیست....؟  من میمانم میدانم میسوزم من میمانم میدانم میپوسم. دل خوش میکنم که غمها نابود

 میشوند ... بیهوده نشسته ام.................!   در این اتاق هیچ راه عبور نیست....... توی ثانیه های غصه و درد

 یک دل و تنها میمونم ..... دل خوشم با این سیاهی و با این شب ای دل هر جور میخواهی گریه کن. من تو را

 تنها گذارم تو گریه کن....!

 

هر چه کردم نشوم از تو جدا بدتر شد √
از دل ما نرود مهر و وفا بدتر شد√
مثلا خواستم این بار موقر باشم√
وبه جای تو بگویم«شما» بدتر شد√
این متانت به دل سنگ تو تاثیر نکرد√
بلکه بر عکس فقط رابطه ها بدتر شد√
آسمان وقت قرار من و تو ابری بود√
تازه با رفتن تو وضع هوا بدتر شد√
چاره دارو ودوا نیست که حال بد من√
بی تو با خوردن دارو و دوا بدتر شد√
روی فرش دل من جوهری از عشق تو ریخت√
آمدم پاک کنم عشق تورا بدتر شد√

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:7  توسط ana  | 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 22:7  توسط ana  | 

 

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست

بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست

گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن

گفتی که نه باید برم حوصله ای نیست

پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف

تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست

گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت

جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست

رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت

بگذار بسوزد دل من مساله ای نیست

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست
 گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست
غم انقدر دارم که می خواهم تمام فصلها را
بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست!
ایینه ام را بردهان تک تک یاران گرفتم
تا روشنم شد در میان مردگانم همدمی نیست!
همواره چون من نه
فقط یک لحظه خوب من بیندیش
 لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست!
 
 
 
 

 بعد از گذشت سالها اندوه و دلگيري 

حالا سراغ از اين من  دلتنگ مي گيري؟؟ 

حالا که ديگر دستهايم خالي از عشق اند 

سرشارم از شرجي ترين شبهاي زنجيري 

من خواب ديدم ، خواب باراني که مي آيد 

اما تو رفتي و نشد اين خواب تعبيري 

باران نيامد ، نه! نيامد، بعد تو هرگز

آن وقت مي پرسي چرا از جان خود سيري؟ 

بعد از گذشت سالها بي پنجره بودن 

حالا براي اين دل تاريک مي ميري 

گيرم تمام آسمان را هم به من دادند 

پرواز ممکن نيست وقتي که زمين گيري...

 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 20:34  توسط ana  | 

اشک ها هم دیگر ارام بخش قلب خسته ام نیست

غمگین تر از آنم که باران یارایم باشد

و تنها تر از آنکه چشمهایم همراهم شوند

خدای بزرگ این دل کوچکم

تنهایم مگذار

پناهم باش

قلب من نای این سنگینی را ندارد

کمکم کن

پروردگار من

يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم پر

 پروانه شکستن هنر انسان نيست گر شکستيم ز غفلت،من و مايي نکنيم يادمان

 باشد سر سجاده عشق جز براي دل محبوب دعايي نکنيم يادمان باشد اگر

خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم

امشب به یاد تک تک ِ شب ها دلم گرفت در اضطراب کهنه ی غم ها ،

دلم گرفت انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد در التهاب ِ خیس ِ ورق ها

، دلم گرفت ! از خواندن تمام خبر ها تنم بسوخت ... از گفتن تمام غزل ها

دلم گرفت ... در انتظار تا که بگیرم خبر ز تو ... در آتش ِ گرفته سراپا... دلم

گرفت ! متروکه نیست خلوتِ سرد دلم ولی از ارتباطِ مردم ِدنیا دلم گرفت !

 یک رد ِ پا که سهم ِ من از بی نشانی است! از رد ِ خون که مانده به

هر جا دلم گرفت!!

پیداست هنوز شقایق نشدی ... زندانی زندان دقایق نشدی ... وقتی که مرا از دل خود می رانی ... یعنی که تو هیچ وقت عاشق نشدی ... زرد است که لبریز حقایق شده است ... تلخ است که با درد موافق شده است ... عاشق نشدی وگر نه می فهمیدی ... پاییز بهاریست که عاشق شده است!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 21:23  توسط ana  | 

صدای خش خش برگای خزونی

                         توی گوشـــ ـم ناله میکرد

اسمــ ـون بغضشــ ـو تو حلقه ی

                                   ابرای سیــ ـاهش پاره میکرد

رعد و برق نگاه شهــ ـرو

                         با صداش خواب زده میکــ ـرد

زمین از این همه سنگینی بـ ـاد

                                   به روی شونش گله میــ ـکرد

همچنان پای پیــ ـاده

                      فارغ از صدای خشــ ـم اسمونی

بیخیال از ناله ها و گله های بـ ـرگای زرد خزونی

           جاده های بی کسی رو

                       گم میکـ ـردم اروم اروم

تن غربت رو می شستـ ـم

                        زیر قطره های بــ ـارون

من به یــ ـاد عطر بـ ـارون زده ی گلای پونـ ـه

   می کشیـ ـدم پای خستـ ـه مو تو جاده

                               به هوای بوی خونـ ـه

   وقتی صدای خونـ ـه من و تا اخر جاده میکشـ ـونه

               این سرابه توی جاده

                           که چشـ ـامو می

 

 

 

خدایا من در این دنیای وا نفسا به دنبال چه میگردم
چرا بیهوده می گریم
صدائی مهربان دیگر نمی آید
و من دلداده ای اینجا نمی بینم
ولی من غصه ها را دم به دم , هر لحظه می بینم
و نجواهای قلب دردمندم را چه بی صبرانه می فهمم
واین عشق است که چشم اشکبارم را نمیبیند
صدای گریه های بی امانم را نمیفهمد
پس از این لحظه من با عشق می جنگم
دگر هرگز نمی گریم
و آنقدر از خوبیها قصه ها میگوئیم که غم ها را بیازارن
و من مستانه میخندم
وان آسمان مهرو آزادی *نیلگون*
به سان مرغکی پرواز خواهم کرد

 

 

 پوش

چي ميشد گر دل اشفته ي من به شهر چشماي تو عادت نميكرد..

پرستوي نگاهت ناگهان از دل اشفته من هجرت نميكرد..

چه ميشد اولين روزه جدايي برايم تا قيامت شب نميشد..

وجود پاك و سرشار از اميدم گرفتار سكوت شب نميشد..

چه ميشد ميتوانستم برايت غزل هاي بگويم عاشقانه..

و يا در اخريم مصرع شعرم بگيرم از وجودت يك نشانه..

چه ميشد زير باران نگاهت , گل نيلوفري را ديده بودم..

و يا از باغ همسايه شبانه گل مريم برايت چيده بودم..

چي ميشد زير سقف نيلي شب كنارم ..عاشقانه مينشستي..

نميگفتي...........

مسافر هستي.................


ـ ـونه

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 21:52  توسط ana  | 

مبهوت مانده به افسانه زمان

و نگاهی پر از نقطه حیرت.......؟!

من از سرمستی یک برگ حیرانم

که در آغوش مرگ می رقصد

و یا شاید این لالایی مرگ است

که آرام وی را به خواب زمستانی می برد

چه کسی می گوید خزان فصل است

که من آنرا وصل می خوانم

مگر نه آنکه خاک اصل است

و مقصود(( رسیدن )) 

ایرادی ندارد

* خاصیت دنیا چنین است

که مردمانش به ظاهر می نگرند و تظاهر می کنند.*

               

((همگان می گویند ز اصل ..و زمین مادر ماست ..و همه از خاکیم .

 پس چرا جبر زمان در دل پاییز نوشت،.فصلی از هجرت و مرگ .

آخر این اصل کجاست ؟ نو درختی لرزان،.یا دل خاک سیاه ..؟

نه مگر از خاکیم ؟ و زآن می روییم ؟))

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 20:14  توسط ana  | 

 

 

قهر

نگه دگر به سوی من چه میکنی؟
چو در بر رقیب من نشسته ای
به حیرتم که بعد از آن فربیها
تو هم پی فریب من نشسته ای
به چشم خویش دیدم آن شب ای خدا
که جام خود به جام دیگری زدی
چو فال حافظ آن میانه باز شد
تو فال خود به نام دیگری زدی
برو ... برو ... به سوی او مرا چه غم
تو آفتابی ... او زمین ... من آسمان
بر او بتاب ز آنکه من نشسته ام
به ناز روی شانه ستارگان
بر او بتاب ز آنکه گریه میکند
در این میانه قلب من به حال او
کمال عشق باشد این گذشتها
دل تو مال من تن تو مال او
تو که مرا به پرده ها کشیده ای
چگونه ره نبرده ای به راز من ؟
گذشتم از تن تو زانکه در جهان
تنی نبود مقصد نیاز من
اگر بسویت این چنین دویده ام
به عشق عاشقم نه بر وصال تو
به ظلمت شبان بی فروغ من
خیال عشق خوشتر از خیال تو
کنون که در کنار او نشسته ای
تو و شراب و دولت وصال او
گذشته رفت و آن افسانه کهنه شد
تن تو ماند و عشق بی زوال او

 

 

بهت نگفتم تا حالا

این که چقدر دوست دارم

اما حالا بهت میگم

بی تو دارم کم میارم

بهت نگفتم تا حالا

که بد جوری عاشقتم

بهت نگفتم تا حالا

اما حالا بهت میگم

داری کجا ها میکشی

باز این دل در به درو

قشنگ مهربون من

این جوری از پیشم نرو

بهت نگفتم تا حالا اینکه چقدر دوست دارم

این که چقدر ارزومه پیش چشات کم نیارم

دلم میخواد باور کنی از ته دل میخوام ترو

وقتی میگم بمون بمون وقتی میگم نرو نرو

بری هزار سالم بشم چشم انتظارمت میمونم

بازم برای دل تو ترانه هامو میخونم

خودت میدونی که ترو از دل و از جون میخوامت

لیلی عشق من شدی من مثل مجنون میخوامت

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 1:5  توسط ana  | 

 

 

اجازه هست خيال كنم تا آخرش مال مني

 

خيال كنم دل منو با رفتنت نمي شكني

اجازه هست خيال كنم بازم مياي مي بينمت

بااون چشماي مهربون دوباره چشمك ميزني

طپش طپش باچشمكت غزل بگم براي تو

بااتكا به عشق تو تو زندگي برم جلو

شيشه اي مي شکند... يک نفر مي پرسد...چرا شيشه شکست؟ مادر مي گويد...شايد اين رفع بلاست. يک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد. شيشه ي پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرور شکست، عابري خنده کنان مي آمد... تکه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد... اما امشب ديدم... هيچ کس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد... از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است؟ دل من سخت شکست اما، هيچ کس هيچ نگفت و نپرسيد چرا ؟

خسته از عشق , خسته از محبت و مهرباني, بريده از صداقت و صفا , زخم خورده ي كلامي

 عاشقانه اعتمادي بي مورد , با غروري شكسته در ميان اين آشفته بازار تو را يافتم وپنداشتم

 تو از قبيله ي انسانيت آمده اي
تو از جنس صداقتي , از چشمانت مهرومحبت را مي توان آموخت. كلامت نشان معرفت

و وفاست.دستانت سخاوت را هديه ميدهند ومن متحير كه تو را چه به اين آشفته بازار؟؟؟
تو را اينگونه يافتم وليكن نگرانم , نگران كه مبادا در اين آشفته بازار انسانيت را بدزدند و من

 با گل سرخ پژ مردهي در دست و قطره اشكي گوشه ي چشم , سر راهي كه تو را يافتم بايستم و

 در حسرت ديدار دوباره ات اشك بريزم
باش تا باشم كه وجودم بسته به وجود توست


اي مهربان من

 

دیدمت وای چه دیداری وای

این چه دیدار دل آزاری بود

بی گمان برده ای از یاد آن عهد

که مرا با تو سرو کاری بود

دیدمت وای چه دیداری وای

نه نگاهی نه لب پر نوشی

نه شرار نفس پر هوسی

نه فشار بدن و آغوشی

باز لبهای عطش کرده ی من

لب سورزان تو رو می جوید

می تپد قلبمو با هر تپشی

قصه ی عشق تو را می گوید

عقابهاي مبارز

پیش یا پیش بیا پیشتر

تا که بگویم غم دل بیشتر

دوست ترت دارم از هر چه دوست

ای تو به من از خود من خویشتر

دوست ترت از آنکه بگویم چقدر

بیشتر از بیشتر از بیشتر

داغ تو را از همه داراترم

درد تو را از همه درویشتر

هیچ نریزد بجز از نام تو

بر رگ من گر بزنی نیشتر

فوت و فن عشق به شعرم ببخش

تا نشود قافیه ندیشتر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 0:30  توسط ana  | 

آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلكه دشواری رسیدن به سهولت است
• وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملكرد خود فكر می كنند، نه رفتار و عملكرد شما
• سخت كوشی هرگز كسی را نكشته است، نگرانی از آن است كه انسان را از بین می برد
• اگر همان كاری را انجام دهید كه همیشه انجام می دادید، همان نتیجه ای را می گیرید كه همیشه می گرفتید
• • افراد موفق كارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلكه كارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند
• پیش از آنكه پاسخی بدهی با یك نفر مشورت كن ولی پیش از آنكه تصمیم بگیری با چند نفر
• كار بزرگ وجود ندارد، به شرطی كه آن را به كارهای كوچكتر تقسیم كنیم
• كارتان را آغاز كنید، توانایی انجامش بدنبال می آید
• انسان همان می شود كه اغلب به آن فكر می كند
• همواره بیاد داشته باشید آخرین كلید باقیمانده، شاید بازگشاینده قفل در باشد
• تنها راهی كه به شكست می انجامد، تلاش نكردن است
• دشوارترین قدم، همان قدم اول است
• عمر شما از زمانی شروع می شود كه اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید
• آفتاب به گیاهی حرارت می دهد كه سر از خاك بیرون آورده باشد
• • وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است كه شما چیز زیادی از آن نخواسته اید
• در اندیشه آنچه كرده ای مباش، در اندیشه آنچه نكرده ای باش
• امروز، اولین روز از بقیة عمر شماست
• برای كسی كه آهسته و پیوسته می رود، هیچ راهی دور نیست
• امید، درمانی است كه شفا نمی دهد، ولی كمك می كند تا درد را تحمل كنیم
• بجای آنكه به تاریكی لعنت فرستید، یك شمع روشن كنید
• آنچه شما درباره خود فكرمی كنید، بسیار مهمتر از اندیشه هایی است كه دیگران درباره شما دارند
• • هركس، آنچه را كه دلش خواست بگوید، آنچه را كه دلش نمی خواهد می شنود
• اگر هرروز راهت را عوض كنی، هرگز به مقصد نخواهی رسید
• صاحب اراده، فقط پیش مرگ زانو می زند، وآن هم در تمام عمر، بیش از یك مرتبه نیست
• وقتی شخصی گمان كرد كه دیگر احتیاجی به پیشرفت ندارد، باید تابوت خود را آماده كند
• كسانی كه در انتظار زمان نشسته اند، آنرا از دست خواهند داد
• كسی كه در آفتاب زحمت كشیده، حق دارد در سایه استراحت كند
• بهتر است دوباره سئوال كنی، تا اینكه یكبار راه را اشتباه بروی
• آنقدر شكست خوردن را تجربه كنید تا راه شكست دادن را بیاموزید
• اگر خود را برای آینده آماده نسازید، بزودی متوجه خواهید شد كه متعلق به گذشته هستید
• خودتان را به زحمت نیندازید كه از معاصران یا پیشینیان بهتر گردید، سعی كنید از خودتان بهتر شوید
• خداوند به هر پرنده‌ای دانه‌ای می‌دهد، ولی آن را داخل لانه‌اش نمی‌اندازد
• درباره درخت، بر اساس میوه‌اش قضاوت كنید، نه بر اساس برگهایش
• انسان هیچ وقت بیشتر از آن موقع خود را گول نمی‌زند كه خیال می‌كند دیگران را فریب داده است
• كسی كه دوبار از روی یك سنگ بلغزد، شایسته است كه هر دو پایش بشكند
• هركه با بدان نشیند، اگر طبیعت ایشان را هم نگیرد، به طریقت ایشان متهم گردد
• كسی كه به امید شانس نشسته باشد، سالها قبل مرده است
• اگر جلوی اشتباهات خود را نگیرید، آنها جلوی شما را خواهند گرفت
• اینكه ما گمان می‌كنیم
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 21:32  توسط ana  |